تبليغاتX
اقلیمای وجود من

کاش میشد تنهای تنهای تنها تو یه سیاره ی کوچیک باشم...




نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:14 توسط ...| |

 

 

تو سالن دارن آب آکواريوم رو عوض ميکنن بوي ماهي زير دماغ ميزنه.همه ميگيم پيف پيف پيف.مسئول نگاهي عاقل اندر سفيه ميندازه ميگه عزيزم مگه شماها رشتتون چيه؟ما هيچي نميگيم.راجع به شيلات هم هيچ حرفي نميزنيم.فقط يکم احساس خجالت ميکنيم...

 

شبا بچه ها هرجور بلدن ميان ميرقصن.يکي يه رقص محلي به اجرا ميذاره من که اصلا حسش رو ندارم نميدونم چرا يکهو در کمال وقاحت ميگم چه رقص احمقانه اي...

 

بچه ها حس همزاد پنداري خاصي با رشته يعني با جانوران دريايي ميکنن.يکي به يکي ديگه که به رشتمون توهين کرده ميگه تو باعث ننگ ما ماهي ها هستي...

 

خوابگاه يه اتاق داره پر کامپيوتر واسه استفاده.من دارم فکر ميکنم بدون اينترنت يا حتي اسپيکرو پرينتر و اسکنر و بدون برنامه ای  روي کامپيوتر ما چه استفاده اي داريم ازينا.بچه ها پيشنهاد ميکنن: کليک...

 


واسه مسخره بازي اداي يک سري از خواهران رو در مياريم.(من نميگم چه خواهراني شما خودتون حدس بزنين).من يه چادر کردم سرم که فقط دماغم پيداست و يکم از موهام .يکي از بچه ها ميگه خب موهاتم بکن تو ميگم عزيزم لا اکراه في الدين...

 

اساتيد شديدا دوست دارن يک ريز درس بدن با التماس 5 دقيقه فرصت استراحت ميگيريم.استاد قبول ميکنه بعد ميگه حالا بچه ها شما تا استراحت ميکنين من يکم درس ميدم گوش کنين..

 


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:14 توسط ...| |
 

۱ یکی دیگه از دلایل رفتنم هم این بود که دیگه حالم از این شهره و خیابوناش داره بهم میخوره.مطمئنم اگه یکم دیگه بمونم کارم به تیمارستان میکشه.البته مشکل من دقیقا تیمارستان نیست از خیابونی که تیمارستانه توشه حالم بهم میخوره

 

۲ این احمق بازیا چیه؟گاهی دوست داری تو صورت عزیزترین نزدیکانت هم مشت بزنی

 

۳ یه موقع هایی فکر میکنم واسه زندگی تو این دنیا آموزش ندیدم.یعنی اون جوری که باید آبدیده نشدم.استعدادشو هم ندارم اصلا...اصلا

 

۴ هر احمقی که بهم تبریک میگه دلم میخواد با مشت دماغشو خرد کنم

 

۵ میدونی پسر بودن فقط به یه درد میخوره..اینکه دهن بعضی هارو شدیدا مورد عنایت قرار بدی

 

۶ چه قضیه ای دارد اینکه ما عین آهنربا همه ی رفته ها رو جذب میکنیم.تاحالا یاد ندارم کسی رفته باشه و دیگه برنگشته باشه دوباره..

 

۷ صبح تا شب انقدر واسه خودم کار میتراشم که یادم بره همه چیو با هم از دست دادم

 

۸ به توصیه ی پزشک شخصی(یعنی پزشکی که شخص خودم باشم) باید بیشتر ارتباط برقرار کنم تا همه چی برگرده مثل قبل شه

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:37 توسط ...| |
میرویم....

..آری به آن شهر خراب شده میرویم. آنجا که مردان به رنگ شبند و زنان به رنگ سایه....

البته خودمون هم دست کمی نداریم ها...آره نداریم...سولاریون سر خود

 

 

فلانی ازمان میپرسد چه شد که به ف.اک تقدیر تسلیم شدی.جواب میدهیم خواستیم  دهان خودمان را سرویس کنیم یه جورایی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:57 توسط ...| |

 

به یک نفر ادم کش بی تجربه و غیر حرفه ای(قصد، میدان دادن به جوانهاست)برای سد کردن راه ورود و خروج اکسیژن به مجاری تنفسی بنده حقیر نیازمندیم.

دل یه جوونو شاد میکنید.تو این ماه مبارک ثواب هم داره.اجرش با اقا امام زمان...

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:33 توسط ...| |
 

گفتم چه بد همه ی حرفارو که نمیشه تو وبلاگ زد.گفت استفاده از نماد رو بلدی؟....


ای ابرهای بی صاحاب که در آسمان تیره ی شفاف وول می نمایید لطف کنید گور مبارکتان را گم کرده تا ما هم از نعمت آفتاب گویا عالم تاب بهره ببریم......بابا میخوام لباس زیرامو خشک کنم..

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:18 توسط ...| |
 

قیاشو جدی میکنه میگه متالیکا یه آهنگ داره خیلی قشنگه .آخرش یه دختره فاحشه است یه حرف میزنه خیلی تکان دهنده است. میگه: اگه من یه بار دیگه به دنیا بیام هم همین شغل رو انتخاب میکنم...


قیافمو تو هم میکنم و ابروهامو میدم بالا که یعنی نفهمیدم.میگه یه نکته داره......

واسم که توضیح میده نمیدونم چرا اشک تو چشام جمع میشه..

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:10 توسط ...| |
 

میخوام پاک کنم این

 

 وبلاگ کوفتی رو...

 

 

 

 

 

**البته خیلی مطمئن نیستم... 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:47 توسط ...| |
الان اولین آهنگ آفریقایی رو گوش میکنم.نگران نباش یادمه چی گفتی:الان لازم نیست همه ی اینارو

دوست داشته باشی و بفهمی ولی اونایی که دوست داری رو پیدا کن و گوش کن.آهنگ دوم

رو رد میکنم.خیلی خری فراموش کردن مسخرست اما میتونم قول بدم خودمو کمتر ناراحت کنم


من فکر کنم برم و اون کلاه نمدی رو بخرم همون که تو گذاشتی سرت.عکستو هم دارم باهاش..

احمق من هروقت این اهنگارو گوش کنم که دیووانه میشم.الان کنترل خودمو از دست دادم.چشمام

سرخ سرخه.


دیگه فکر میکنی میتونم باب اسفنجی نگا کنم و یادم به چیزی نیفته؟سرای مشیر..واییی هتل

پارس....من یعنی بازم میتونم برم کوهپایه؟وای وحشتناکه.میدونی خیلی خوشحالم که پیشم نیستی

دیگه نمیتونستم تحمل کنم.خیلی بد جنسی تو میدونستی اینطوری میشه.خودت میدونی..میدونی

فراموشی چقدر مسخرست


منه دیوونه دیگه دلم میخواد فقط برم چمران بالای پل هوایی با سایه ام حرف بزنم .برم اون بالا کنار

رودخونه راه برم


تو با این دی وی دی منو دیوونه کردی.ممنون.ازین به بعد مدام مجله تندیس میخرم.حتی اون کتاب.

تمام فیلمایی که تو دوست داشتی من ببینم.قبل از اینکه بگی این دی وی دی رو واسه چی زدی چند

ثانیه ازت فیلم گرفتم.میدونی این فیلما باهام چکار میکنه؟گفتی تا ژانر موسیقیمو پیدا کنم.


تموم شد..همه چی تموم شد....؟؟؟؟چقدر زود...


تموم پیرمردای راننده تاکسی رو هم دیگه دوست دارم به خاطر تو بدجنس.بهم خیلی چیزا دادی بعد

میگی فراموشی مسخره نیست؟من حس میکنم خیلی بهتر شدم.خودمو باور کردم.اعتماد به نفس.

میدونی شدم مثل تو.


دلم میخواد برم اون دفتر نظرات موزه نارنجستان رو بردارم.همونی که توش نوشتی:its f.u.cking place
تو آیینه پانتومیم عشق موشی رو بازی میکنم.خنده دار تر از همه ی اینا دوست دارم مدام آدامس

بخورم....راستی من هنوز یه دونه مورچه ی سرخ آفریقایی آدم خوار دارم ولی دلم نمیاد به کسی

نشونش بدم


من  دیگه صبحها ساعت 8.15واسه چی بیدار شم؟...


وای تو با من چکار کردی....

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:39 توسط ...| |
 

با تمام قوا  گند زدم به همه ی رویاهام..

توجه:اولین عملیات اقدام به خودکشی با شکست مواجه شد.تمام

 

 نکته:خودم میدونم هیچ آدم ابلهی با خوردن زیاد هندونه خودکشی نمیکنه

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:37 توسط ...| |
 

سوت....سوت...زندگی چقد قشنگه...سوت...سوت..


ـمینا مادر بیا این زیرنویس جومونگو واسه من بخون خیر ببینی
(ای خدا یه عذاب الیم دیگه میفرستادی غافلگیرم کردی خیلی از
جومونگ خوشم میاد؟)
ـچشم مادر بزرگ جووووووووون
خب بذارید ببینم آها این جومونگ بی شرف همش داره به سوسانو
فحش میده. رکیک هاااا
ـوااای نه جومونگ آقاست فحش نمیده
ـجان؟؟؟آقاس؟دروغ نمیگم که لابد تو دلش فحش میده خب
ـراست بگو جون خودت
ـخیلی خب بابا میگه یه پ
یک  میفرسیم زوانتو خواهر اینارو....
ـمیناااااا...

ـبابا یعنی بریم باهاش بجنگیم دیگه اونم میگه پایتم بریم اما اگه غلات میخوای باید سویا رو طلاق بدی بعدش..
ـنخواستم بابا پاشو برو

 


خدایا این جومونگ رو اون دنیا با مادر بزرگ ما با هم محشور
بفرما این بنده خدا اونجا حداقل به وصال برسه


رینگ...رینگ.. آخیش شاهزاده ی آرزوهام زنگید از جومونگ
خلاص شدیم


 

ـمینااا؟؟؟مادر دوست پسر گرفتی؟؟
ـمن؟؟؟چی؟؟؟؟وای مادر نگی دیگه این کلمه هه خیلی زشته هرکی
بگه یعنی آدم بدیه.

 

    الوو شلام ....

 

 


چیز نوشت  **من عمیقا عاشق رئیس موپالمو هستم این یارو عالیه.جدا از شوخی شخصیتش ماهه.اگه مادربزرگ میذاشت قسمت آخرش رو هم من واسش ترجمه میکردم کلی فحش آبدار به این جومونگ میدادم که فرستادش پیش سوسانوی...

 


**ما که بخیل نیسیم هی جومونگ بسازید کروی ها 1 2 3 4 ..من که شخصا قول میدم جومونگ 79 رو واسه مادربزرگم بخرم


**مثل اینکه برگشت منو دست کم گرفته بودین هاااا

 

بعدا نوشت: این جمهووری محترم اسلامی عزیز صدا سیماشون علنا روابط عاطفی هیوبو و مدیر سایان روبه خاطر هم  جنس بودن تغییر داده تا جایی که در این قسمت وقتی سایان میگه ببین چه بلایی سر صورت زیباش اورده چرا مراقب نبودی ما اینطور میشنویم که چرا در شرایط جنگ بیشتر مراقب نیستید شما جای پدر من میمونید!!!!

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:31 توسط ...| |
دیدین؟اینم مینا دیگه چی می خواین؟دیدین برگشتم؟این غیبت نیمه کبری هم دلیل داشته خب ما هم برو بیایی داریم واسه خودمون چی فکر کردین؟.راستش اول اینکه یه مدتی قلم را چرخاندن روی کاغذ واسم خیلی سخت بود دلیل بعد ترش اینکه یک پدیده ی متحیرالعقول و بدقواره و بزرگ جثه و بی ریختی به نامconquer جلوی تفکرات غیر درسی منو گرفته بود ولم هم نمیکرد.یه دلیل دیگش هم یه سری افراد تنفر بر انگیز توانا که جدا حسادت منو بر می انگیزونند انقد بنده رو جذب وبلاگ خودشون کرده بودن که به من حس موری در برابر اهرام ثلاثه دست داده بود.کلا کارم شده بود وبگردی و وبگردی و وبگردیو ایضا و هی و هی و هی و گاها آه از نهاد بر آمدن که ای عزیز رکاب بزن فیلا.
الان هم که برگشتم .خب برگشتم دیگه نمیدونم چرا
میدونی یه جوری منتظر بودم.منتظر بودم مثلا نیمه شبی چیزی فردی نورانی که نورش هم البته فسفرسانس سبز هست بیاد بگه "مینا برخیز دستهای توانایت را به قلم نزدیک کن.اینگونه مقدر شده که تو زبر دست تر شوی در نوشتن آه"بعد منم یهو یه ویبره به اندام بیندازم بعد دفتر و قلم را که بر دارم نا خودآگاه یه چیزایی بنویسم که همه را انگشت به...انگشت به...چمی دونم از همینا نگه دارم.اما خب زکی خیال باطل هرچی صبر کردم فوق فوقش خواب دیدم سرنتی پیتی عزیزم ماچم کرده.این تهش بودا آخه اکثرا خواب میبینم باید هر چی سریع تر خودمو یه دستشویی برسونم اما وقتی میرسم روی در نوشته لطفا مزاحم نشوید  ....

به هر حال میتونید زین پس منتظر باشید.من هستم...

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:24 توسط ...| |

یادمه سال ۱۹۸۷ یا ۱۹۷۸ یا ۱۸۹۷بود.یه مسابقه ی تلویزیونی پر طرفدار پخش می شد از یکی از شبکه های اروپایی که چون دستشون با آمریکا و اسرائیل تو یه کاسه است اسمشو نمیگم..(الکی)

تو یکی از برنامه هاش یه شرکت کننده ی suuperخنگ شرکت کرده بود که اون مسابقه رو حسابی خاطره انگیز کرده بود.این متن ترجمه ی همون مسابقه است

 

قسمت ۶۷۸۲۸ مسابقه ی Alex Alexi

بعد از موزیک ابتدایی دوربین نمای کلی یه استودیوی کوچیک رو نشون میده که دکورش پر از رنگای نارنجی و قرمزه. چراغای آبی هم اون پشت چشمک زنان سعی میکنن هیجان مسابقه رو بالا ببرند.بالاخره دوربین به طرف مجری میره که کت و شلوار یه دست سفید پوشیده.چهره ی بشاشی داره ه و با خنده های موزیانه سعی می کنه به جذابیتش اضافه کنه.با کمی مکث و با انرژی خاصی شروع میکنه:

سلام به همه ی دوستداران برنامه ی Alex Alexi امروز هم با یه شرکت کننده ی smartدیگه با شماییم(و به دوربین اشاره میکنه)تا ببینیم، این شرکت کننده خوشبخت و lucky موفق به دریافت جایزه ویژه ی ما که....سفر به جنگلهای Amazonو آشنایی با خطر ناک ترین و در واقع وحشی ترین حیوانات جنگل هست میشن...... یا...... نه

دوربین روی چهره ی مرد جوانی با دماغ باریک و چشمایی که خیییلی از هم فاصله دارن و لبهای خیلی بزرگ زوم میکنه

مجری با لبخند:خب خودتون رو معرفی نمی کنین؟

_من گارلو اسکارلت نژاد هستم

خب بدون هیچ معطلی بریم سر موضوع مسابقه.بهتره بگم که بدونین جواب مسابقه اسم یه جاندار هست.خب سوالاتونو شروع کنین

۱)انسانه؟    _خیر

 

۲)انسان نیست؟   _نه دیگه

 

پس چیه؟        _ ا.ا..امم خب بهتره بدونین که خزندگان پرندگان حشرات گیاهان وetc...همه جاندار محسوب میشن

 

۳)غذا میخوره؟     _بله حتما

 

چی میخوره؟      _ سوالایی رو فقط میتونین بپرسین که جواب بله و خیر داشته باشن بعدی plz

 

۴)علف می خوره؟  _ نه

 

۵)یونجه چی؟    _نه

 

۶)شبدر؟       _(مجری با تحکم) نه

 

۷)کاه چطور؟     _ (الکس سعی میکنه لبخند بزنه)ببینید هیچ کدوم اینارو نمیخوره.سوالای اساسی تری مطرح کنین

 

راهنمایی کنین خب     _ خب یه راهنمایی بزرگ اینکه پستانداره

 

۸)یعنی سوتین میبنده؟      _ ااااا نخیر

 

۹)پس انسان هم نیست؟       _اونو که گفتم نه..سوالای اساسی تری بپرسین خب

 

سوال اساسی؟؟؟؟...هدف ما از زندگی کردن چیه؟؟    _  اااا نه نه oh myدر رابطه با جواب مسابقه. مثلا.. مثلا آبزیه یا خشکی زی

 

۱۰)آبزیه؟     _ بله ..بله ....آفرین

۱۱)ممممم؟؟؟؟ماهیه؟؟    _  خیر گفتم پستانداره.ما فقط یه گونه از جاندارهارو داریم که آبزی و پستاندار هستن

 

خب اون چی هست؟      _ (الکس بغض میکنه)گویا شما قوانین مسابقه رو forget کردین.فقط سوالایی که جوابشون بله و خیییییره

 

۱۲)اممم پلاتی پوس نیست؟      _ آفرین اما خیر پلاتی پوس دوزیسته

 

اممم یادم اومد      _خب خب

 

اسمش نوک زبونمه ها ن...ن...ن...    _ آها آها آفرین خب؟

 

۱۳)آها غواصه؟     ( قیافه ی الکس دوباره تو هم میره .) با نا امیدی میگه نه آقا گفتم که انسان نیست

 

دیگه راهنمایی نمیکنین؟     _ یه حیوان خیلی بزرگ جثه است

 

۱۴)فیل نیست؟     _  وای نه آبزیه....

 

۱۵)فیل دریایی نیست؟   _  آخخخخخ God...(محکم میکوبه تو پیشونی خودش)...No...Noببینید اول ا سمش نون هست

 

۱۶)جاندار..پستاندار..بزرگ جثه..اول اسمش هم ن هست....؟؟آها ننه میشل

 

مجری فریاد میزنه نه آقای محترم human نیست...نیست.بعد به پشت صحنه اشاره میکنه میگه من دیگه به این راهنمایی نمیکنم..به من چه و شونه هاشو بالا میندازه و با بی تفاوتی ادامه میده: یه فرجه میدم این سوال حساب نیست ۵ تا دیگه میتونین بپر سین هرچند...

 

دوباره۱۶)لباس میپوشه؟؟    _نخیر

 

۱۷)شبا مسواک نمیزنه؟؟   _  نه

 

۱۸)اگه یه جک قزوینی تعریف کنم نمیخنده؟؟      _ قزوین؟؟نه نمیخنده

 

۱۹)نوشابه هم نمیخوره؟        _ نه خیر

 

مجری فاتحانه رو به دوربین میگه : حالا آخرین سوال...

۲۰)نهنگه؟؟؟

 

چشای مجری تا آخرین حد از حدقه میزنه بیرونو خشکش میزنه ...بله..بلله از کجا فهمیدین؟..

شرکت کننده به دوربین نگا میکنه و ابروهاشو بالا میندازه..

الکس بریده بریده میگه...شما...شما...چطور؟؟...

آخه خودتون گفتین نوشابه نمیخوره..       _خب چه ربطی داره هیچ کدوم از حیوونا نوشابه نمی خورن

آخه به جکهام هم گفتین نمیخنده.      _ آها خب ..این که دلیل نمشه

مجری دستش رو رو گوشش میزاره و با لبخندی تصنعی به دوربین میگه خب گویا وقت مسابقه ی ..ما هم.. تموم ..شده.. و.. شرکت کننده ی... امروز ما..(دوباره متعجب به مرد نگاه میکنه)

دوربین روی چهره ی برنده ی خوش شانس عقب و جلو میره و مرد به بینندگان بای بای میکنه.

 تصویر روی چهره ی متعجب الکس الکسی تار میشه.. و................... تیتراژ پایانی..

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 1:6 توسط ...| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:46 توسط ...| |
 

دارم بازیchicken invaderمی کنم. به مراحل حساس که میرسم جیغ میکشم اون موقع هایی هم که جونم کمه داد میزنم یا ابولفضل العباس . بعضی وقتا هم از بقیه ائمه اطهار کمک می خوام وانقدر صدام بالا میره که مامان از آشپز خونه با ترس میاد تو اتاق وقتی میبینه دارم بازی میکنم سرشو تکون میده و لباشو یه جوری میکنه و میگه مینا بخدا دیوونه شدی ...

 

رفتیم خرید تو لباس فروشی.خانمه یه بلوز آورده که رنگشو دوست ندارم.میگم نه می خوام خاکستری باشه.میگه خاکستریه دیگه.میگم نه من گنجشکی می خوام.می خنده میگه دیوونه ای هااا...

 

با دوستم میریم بیرون هوا خیلی سرده.تو کافی شاپ اون شکلات داغ سفارش میده. من به پسره  میگم یه چیز خنک ندارین تو هوای سرد خاطره انگیز میشه مثلا یخ در بهشت یا هندونه. دوستم و پسره نگاهی بهم میندازن.دوستم میگه ولش کنین دیوونست...

 

ساعت ۳ نصف شب یادم می افته تولد دوستم رو تبریک نگفتم.می خواستم ساعت ۱۲ بگم که اولین نفر باشم.بهش اس ام اس میدم میگم. ((تولد تولد...می دونم بد موقع است اما باید بهت میگفتم چقد دوست دارم)). جواب میده بگیر بخواب خل دیوونه...

 

فکر کنم تو این مدت خیلیای دیگه بهم گفتن دیوونه. fredy میگفت مگه این دیوونه چند تا معنی داره؟ولی من میدونستم حداقل ۱۰ تا معنی مختلف داره.اینا همه دیوونه ی شماره ۱ یا نهایتا ۳ هستن و هیچ کدوم ۴ که دیوونه ی خوبی حساب میشه نیسن.

راستی یکی اس ام اس داده که ((تو دیوونه ی دوست داشتنی منی)).نمی دونم دقیقا کدوم دیوونه منظورش بوده اما منکه خوشحال شدم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:35 توسط ...| |
 

((چشمهایم را به پنجره می دوزم..کبوتری از بام میپرد....آسمان روشن و صاف و آبی و من...))

فرزانه: "مینا خفه میشی داریم درس گوش میدیمااا"

من : "بابا این چرت و پرت میگه خودم همه رو بلدم"

ف: "خوب تو بلدی shut up"

((و من کودکی سرخوش و لبریز از نشاط زمان...))

ف:"میام خودم دهنتو میبندما"

من :"و تو هیچ غلطی..نه بلکه هیچ ........نمیتوانی نوش جان کنی"

ف:"الان بهت نشون میدم.."

((و مدادی در باسن من))" آآآآآی ی ی ی....."

معلم عصبی :"اون آخر چه خبره؟کلاس درسه ها نمیخواین گوش بدین برین بیرون"

ف:"نه ببخشید"

من:"میشه من برم؟؟"

دبیر مربوطه :"کجا؟واسه چی؟"

-"بیرون کار دارم"

-"چکار داری وسط درس؟"

-"از اون کارا!!!"

((خنده ی کلاس))

-"آخه این چه سوالیه؟"

-با اخم:"برو زود بیا"

-"نمیتونم قول بدم زود شه"

((خنده ی هواداران ترک دیوار))

-"برو دیگه"

((قدم زنان.... خرامان.. به طرف حیاط و من مست و سرخوش از گذر زمان گاه ))

((فقط لبخند میزنم))

((مقنعه ام را جلو میکشم))...."سلام خانم.."

-"سلام.."

((و فقط لبخند میزنم.....به خیر گذشت))

-"راستی مینا"

((به خیر نگذشت....با لبخندی تصنعی))" بله؟"

-"یه سری جزوه های بابات دست منه شمارشونو بده کارشون دارم"

((و من همه را میپیچانم)).." باشه باشه"

-"همه تو پوشه رو میزمه برو بردار"

-"آها باشه بله اللان برم ولی بعد میام"

-"باشه موفق باشی"

((آه ای زنان مثلا با ایمان شما خندیدید به جاهایی که من شماره پدرم را..))

((عمق و تنگنای فاجعه را....بالاخره رسیدم))

دختری از دور با خنده :"به به مینا خانم"

-"سسسس..لللل..ااااا...م م م"

همان دختر با خنده از نزدیک:" کلاس چی داشتین؟"

-"دین و زنددگی و معارف اسلامی وetc...."

-"وای ما فیزیک داشتیم"

-کاملا بی حس: "چرا میخندی؟"

-"آخه به تر که میگن دلم هواتو کرده به انگلیسی چی میشه..."

-"آها میدونم...من برم دستشویی یا....؟؟؟"

-آره بابا برو    ((بدون هیچ اثری از الگوی تربیت خانوادگی)).." خوش بگذره جای ما هم چیز کن"

-دختره گ...

 

۱۰ دقیقه اون تو بدون اینکه واقعا نیاز داشته باشم.....آواز می خوانم..

یادم می افته باید زود بر میگشتم...به دنبال بهانه ای یا دروغی..

بالاخره بر میگردم و به درس گوش میدم.... و همچنان در تفکر که باید کارهایی کنم که دوست نمی دارمشان و نکنم کار هایی که دوست..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:10 توسط ...| |
کنار قبر خودش ایستاده

 

آسمون خیلی تیره است

 

قبر به نظر تنگ میرسه

 

اون آخرین نفری بود که بهش اعتماد داشتی؟

 

مردم  منتظرند و نا امید نمیشن

 

اون فقط گفتdiffrent view

 

شاید همه چیز فقط به سکوت ختم شه

 

اما یه چیزی زیر خاک باعث تیرگی میشه

 

مردم هرگز نا امید نمیشن

 

you couldnt blame her

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:30 توسط ...| |
 

شخصی به دنیا آمد

 

زندگی کرد

 

و مرد.

 

 

 

my question is

why

?

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 22:53 توسط ...| |
عجیب نیست؟نه واقعا عجیب نیست؟چطور دنیا با این همه اتفاقای اعجاب انگیز هنوز نترکیده؟من که دارم میترکم.یه روزایی حس میکردم دارم تو چه دنیای خوشگلی زندگی می کنم یه روز میبینم آدمای اطرافم دوسم ندارن یه روز دیگه میفهمم همه اینا به خاطر اینه که احساس تنهایی میکنم چون دنیام از بقیه دوره.

میدونین یه بچه که تو جمعیت گم شه چه حسی بهش دست میده؟اگه بدونین حس عمیق و وحشتناکش یه تلخی درونی داره.منم الان دقیقا همون حسو دارم.

شاید واقعا دیگران دوسم دارن ولی این اونی نیست که من می خوام.

میدونی یه چیزایی خیلی عجیبه مثلا اینکه یه مترسک شرقی بخواد دوست داشتنی شه یا یه پت یا شایدم مت با دماغی به همون کوفتگی بخواد لباس زیر بهت کادو بده.مردم راجع به خودشون چی فکر میکنن؟اگه تو یه ملیون آدمی که بهت برخورد میکنن یکیشون بهت بگه دختر خراب میشه راجع به خودت بد قضاوت کنی؟من آدم بدی ام؟

یا وقتی می خوای مطمئن شی واسه اطرافیانت مهمی مثلا نظر خواهی میکنی انقدر خوبی واست مینویسن که فکر مینی یوزارسیفی.و تموم خصوصیات منفی هم به چند تا کلمه تنبل یا پر خواب و...محدود شه بازم میتونی قضاوت کنی؟نه نه هیچ کدوم نیست.من بدی هامو واسه خودم نگه میدارم و خوبی هامو هم و یه مینای متفاوتو به شما نشون میدم که یکی بهش میگه پاک ترین دختر دنیا بعد یکی هم خیلی راحت میگه....عادت دارم از کسی انتظار نداشته باشم

جدیدا به شیوه ی این نیز بگذرد به همه چی نگا میکنم واسه من سخت نیست تو دنیای خودم زندگی میکنم تو همون اتاق کوچیک روی همون تخت کنار پنجره که همیشه سرده.همون اتاق شلوغی که باعث میشه بهم بگین شلخته.هیچ وقت فکر کردین چرا؟نه فکر کردن که کار نیست.فقط خودمم که دلم میخواد وسط کتابام رو زمین بشینم و بنویسم. لباسامو رو هم بریزمو واسه پیدا کردن یه جوراب ۱۰ دقیقه وقت صرف کنم.

یه راز هست.آدمای اطرافم نمیدونن چکار میکنن.دوستام میگم خیلی توداری حرفای دلتو نمیزنی و از این به عنوان یه صفت منفی یاد میکنن بعد مثلا تو همون نظر خواهی میگن خوششون مییاد که همیشه شادم و ناراحتیامو بروز نمیدم.بعد من میبینم واقعا نمی خوان بشنون..

بعد من که ساکت میشم دوست داشتنی میشم.اگه فهمیدین چی گفتم میدونین بچه ای که تو جمعیت مامانشو گم میکنه چه حسی داره.

یه وبلاگ با یه دفتر تنها جاییه که ناراحتیام توشه.امکان نداره جای دیگه پیداشون کنین

گشتم دنبال کسی که گوش باشه.دلم لک زده واسه یه دقیقه کنارش بودن.یه روز فکر کردم یکیو پیدا کردم ..ولی...میدونی چیه من عادت کردم......عادت به شنیدن و نگفتن......

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:1 توسط ...| |
 

 

             I dont think,...therefore i am  

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:53 توسط ...| |
این یه تست خودشناسیه راجع به دید مثبت یا منفی گرای شما (چون آدمای منفی اطرافم داشتن رکورد میزدن دلم خواست اینو بنویسم)اگه به سوالات دقیق جواب بدید در اخر میتونین احساس عجیب تری نسبت به خودتون داشته باشید.


یه روز یه کرم سیب تو یه راه طولانی داشته تند تند میرفته

  چرا تند تند میرفته ؟

الف)با کرم مورد علاقش قرار داشته

ب) دستشویی داشته داشته

ج) یه دلیل منطقی داشته لابد به ما چه

    اگه تو راه به یه تخته سنگ برخورد کنه و نتونه رد شه چی میشه؟

الف)جابجاش میکنه( قبلش یا ابولفضل هم میگه)

 ب)محکم می خوره بش ولی سنگه خورد میشه

 ج)محکم می خوره بش و خودش له میشه

   اگه تو راه یه خوک با باسن گندش راهو سد کنه کرم سیب چی میگه بش؟

 الف)چیزی نمی تونه منو متوقف کنه برو کنار

 ب)سلام چطوری شیطون؟اس ام اس جدید چی داری؟

 ج)خوک کثیف ..گنده از سر رام برو کنار

   تو راه یه چیزی میبینه که به طرز اغراق آمیزی شوک زده میشه اون چی بوده؟

الف)طرح طلایی ایرانسل

 ب)لباس زیر زنونه

 ج)جسد مادر زنش

   اگه تو راه احساس گرسنگی کنه چی میتونه بخوره؟

الف)غذای مخصوص کرمای سیب

ب)همبرگر مخصوص با سس قارچ

 ج)هر گهی که پیدا کنه

    تو راه اگه قرار باشه به خودش یه آهنگی رو زمزمه کنه اون چیه؟

الف)آهنگ محلی خودشون

 ب)شجریان

 ج)یه آهنگ راک غمگین

   اگه سر راهش یه برکه بزرگ غیر قابل عبور باشه چکار میکنه؟

الف)لباساشو در میاره و کرال میره

 ب)آبو که میبینه زیر بغلشو باش تمیز میکنه

 ج)میزنه تو سر خودش که مثلا تسلیم سرنوشت شده (با دست میزنه تو سر خودش؟؟)

    فکر میکنین اگه جاش بودید از کرم سیب بودن چه حسی داشتین؟

الف)کرم بودن

 ب)فیل بودن

ج)خر یا گوسفند بودن

    با توجه به طرز فکرتون در طول جواب دادن به تستها فکر میکنین کرم سیب تا کی عمر کنه؟

 الف)تا آخر عمر

 ب)حداکثر 3 ساعتو 28 دقیقه

 ج)در سوال 2 که له شد


خب حالا نتیجه

 اگه اکثر تست هارو الف جواب دادید شما اصولا جزو یکی از این دو دسته افرادهستید:۱ )زن ۲)مرد .آدم خوبی هستین زیادی مثبتین یعنی حال آدمو به هم میزنین چشماتونم به دکتر نشون بدید احتمالا ضعیف میشن عمرتونم درازه توصیه ما اینه که بیشتر به بدبختیای زندگی فکر کنین به مرگ هم هر شب نیم ساعت و یادتون نره زندگی انقدر طولانی نیست که آدم بخواد با دید مثبت بگذرونتش


اگه ب اکثر جواباتون رو تشکیل میده یعنی شما آدم مزخرفی هستین اصلا خجالت نمیکشید این گزینه هارو علامت زدید شما در وهم به سر میبرید هدف از طرح این گزینه ها فقط پیدا کردن آدمای اسگل بود البته من حس خلاقیت متفاوت بودن وهوشمندی شمارو تحسین میکنم ولی چرت و پرت گویی هم حدی داره توصیه ای هم نداریم واستون فقط اینکه آدامس اربیت بخورید


اگه اکثرا گزینه ج رو علامت زدید من در تعجبم چطوری تا الان زنده اید زود باشید دیر میشه ها.شما اصولا یا دماغتون خیلی اضافات داره یا جورابتون بو میده خیلی سعی کنین تو خیابون از کنار رد شید که خدای نکرده به کسی برخورد نکنین تا بعد عذرخواهی و نگاه و لبخندو ...وای خاک به سرم عشقو اینا شمارو از مسیرتون دور کنه هر چی سریع تر اقدام به خودکشی کنین.   

    

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:47 توسط ...| |

 

خیلی حرف دارم.خیلی از یه پست بیشتر مثلا دوتا پست.ناراحتیام بیشتر از حده.از همه ناراحتم.از مامانم گرفته تااا.........بابام.عصبی شدم دیوونه شدم.دیوونه بودم.مدام آدامس میخورم یعنی میجوم.از دماغم حس خنکی میاد بیرون.همیشه آدامس جویدن به نظرم مسخره میو مده.اینکه هر کاری تهش لذت داره ولی آدامس هرچی بجوی بدمزه تر میشه.حوصله هیشکی رو ندارم حتی عمو پورنگ حتی سیگارتو بتا حتی ارچسترو بیرمنبوتانگ(وجود خارجی نداره خیلی فکر نکن)

از همه عاصیم.اینکه دقیقا من چه گناهی کردم قضیه اصلیه و فرعیاتی هم تو کار نیست.چرا من باید اینارو تحمل کنم؟ اگه ادی بود الان میگفت بخاطر اینکه قبلا دیگران رو اذیت کردی ولی اگه شری بود میگفت سرنوشته کاریش نمیشه کرد و من خوشحالم که الی اینجا نیست وگرنه الان یه چرت و پرتی میگفت که هیچ ربطی به موضوع نداشت. شاید اینا درست میگن هر دوتاش یعنی تحمل و تحمل یعنی درد مثانه.

به هر حال هر چیزی یه حدی داره اینا منو خسته کرد من خسته شدم از این همه آدم خاص.من اشتباه کردم.نمیدونستم عاقبت در کنار یه آدم خاص بودن چیه.چه برسه به این همه آدم خاص....

. الان جدا پشیمونم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:52 توسط ...| |

صبح دل انگيز بهاري بود.بايد فردا منتظر يه واقعه ي عجيب ميشدم.يه فردي زنده از نزديک.موجودي که بودن باهاش حس خاصي نداشت(آخه هيچوقت باهاش نبودم تا حسشو بدونم).يه نسيم يه باد (يه گو...؟؟؟)وودي ذهن من, يه مورچه که تونسته بود حتي روي تارهاي عنکبوت گوشه هاي دنج و تاريک دالان هاي مغز من تاثير بذاره.يه ديوونه که دوست نداشت خوب شه.يه علي ميهن پرست.!!!

همه چيش خوب بود و عجيب.انقدر که هيچوقت فکر نميکردم منم بتونم بشم باني, جزيي از دنياي کارتوني ذهنش.بايد فردا مي اومد هيچ چيز آماده نبود ولي من منتظر...تنها کاري که کردم جورابامو شسته بودم و شيشه عينکم رو تميز کرده بودم .به يه چيزايي هم فکر کرده بودم مثلايه دسته از گلاي قرمز حياط مادر بزرگينا بچينم و بهش بدم و وقتي بوش کردچون دماغش پر از شهد نارنجي شده انقدر بخندم که هم دندوناي ارتودنسي شده ي مرتبم رو نمايان کنم هم توانايي دختراي شيرازي رو در جلب توجه نشونش بدم.يا مثلا فکر کرده بودم وقتي داره باهام حرف ميزنه پلکامو تند تند به هم بزنم ودستامو تو هم حلقه کنم تا حداقل با يه پله ترقي نسبت به قبل با حنا دختري در مزرعه از لحاظ جذابيت تو يه سطح باشم.حتي تو فکربودم واسه درختاو کلاغاي سياه که منقاراي تيز دارن آمادگي هاي لازم رو بوجود بيارم تا يه دفعه ذوق زده نشن آخه اول بايد فرهنگسازي ميشدوگرنه...{شرمنده اين قسمت رمزواسه فرديه فقط.}در ضمن يه کادوي خاص هم براش گرفته بودم ولي انقدر سکرت نگهش داشتم که بعد از يه مدت جوگير شدم و توهم زدم که نگهبان خزانه ام تا جايي که به خودش هم نميخواستم نشون بدم (نميگم چي بود تا يه جايي بسوزه(.
داشتم ميگفتم بس که اين هفته اون هفته کرده بود منتظر خودش نبودم منتظر يه بهونه ي جديد بودم مثلا پلنگ صورتي ازم خواسته پيشش بمونم يا مسواکم گم شده, دستم لاي منقار کلاغ گير کرده, کريستف کلمب ميخواد همراهيش کنم,....
تا شب خودمو کنترل کردم بهش اس ام اس ندم.شب با حالت نيمه عاشقانه اي گفتم:فقط جرئت داري بگو فردا نمياي! اونم خيلي شجاع بود.ولي اين دفعه قضيه فرق داشت.اي بر گور پدر هرچي انگليس و لندن و..اي تف..
يه دفعه کابوس چند شب پيشم يادم اومد.تو خوابم يه جنگل خوفناک بود پر از گودزيلاو دراکولا. يه دفعه يه دختره که رو پيشونيش نوشته بود من دوست دختر فردي ام اومد طرفم  يه چيزي هم تو دستش بود دقيق يادم نيست يه دسته گل بود يا يخچال فريزر يا يه بچه کانگرو.اومد نزديکم  با يه حالت هيجان زده يا هيجان انگيزي گفت علي2ماه ديگه داره ميره منم گفتم ميره.بعدا فهميدم 2 ماه تعبيرش 2 هفتست.احتمالا خوابا 1 ماه و 2 هفته با بيداري فرق دارن.منم انقدر ناراحت شدم که قيافم شد مثل يه خط خميده با جهت تقعر رو به پايين.بعد گودزيلاها از حالت کاغذ ديواري در اومدن وپررنگ تر شدن بعد همه با اسپيلبرگ و چارلي چاپلين عکس يادگاري گرفتن.انقدر جو هنري شده بود که منو هم گرفتو پاي تابلوي موناليزا امضا کردم از طرف مينا براي لئوي عزيز( لئوناردو داوينچي.منظورمه)خلاصه خوابم انقدر از فردي دور شد که ترجيح دادم از خواب بپرم و سعي کنم ناراحت شم از رفتنش.
فردي گفت کارش درست شده و حاللا واقعاميره.ميخواست باهام حرف بزنه و بگه تقدير و قسمت واقعا وجود داره.ولي من به فردا صبح موکولش کردم.تو اين مدت هم حسابي صورتم خميده تر شد.شب رفتم حموم ولي همش تو فکر بودم انقدر که نفهميدم دارم تو آبا خفه ميشم و صابون هم تو حلقمه.صابونو در اوردم و شامپوهارو از صورتم پاک کردم اومدم بيرون .خدا ميدونه تا صبح چقدر به فردي فکر نکردم.

 


فرداش تلفني باهاش حرف زدم.انقدر که دل شوره داشت نگران نبود .تو فکر اين بود که چه کتابي رو با خودش ببره اون دنيا .احتمالا تو فکر کتاباي معروفش بود خواستم بهش پيشنهاد رمانهاي فهيمه رحيمي رو بدم مرگ نداره .ولي اگه نهج البلاغه هم ميبرد خوب بودا يا صحيفه سجاديه.فردي حرف ميزد و من بايد ميخنديدم ولي اصلا نميشنيدم و همش تو فکر صحنه ي وداع و آخرين نگاه بودم.کاش ميشد با آخرين نگاه  کسي رو مجبور کرد نره.اگه ميشد حتما تکنيک پلک زدن تند تندو هم چاشنيش ميکردم يه کتاب وودي آلني مينايي  چيزي هم نشونش ميدادم که حتما وسوسه شه.ولي حيف...
بعد فردي گوشي رو داد فواد يه بچه قرن 21 که با باني هيچ رابطه اي نداشت .فکر کنم اگه مرد عنکبوتي 3 يا شرک معرفي ميشدم ارتباط بهتر برقرار ميشد.بالاخره حرفامون تموم شد و به مکالمه پايان داديم.و من ماندم و چه و چه و چه.( چه؟؟)


الان تو اتاق نشستم و سعي ميکنم جدي باشم وخيلي خيلي تلاش ميکنم بتونم فکر کنم و سوال معروف آيا من خوب ميشم رو با خودم تکرار ميکنم.
واقعا تو زندگي کدوم موجودي يه مورچه انقدرتاثير داشته که باعث شه همه ي مورچه هاي دنيا رو دوست داشته باشه؟واقعا باور نکردنيه.اگه فردي بره باني به کي بگه ديوونه؟

اگه بره واسه من که فرقي نداره ککم هم نميگزه ولي تکليف باني چي ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟    

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:48 توسط ...| |
 

اسم داستان :مردی که لباس خرس پوشید

داستان:لطفا مرا نکشید

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:52 توسط ...| |

 

يه بار ديگه سعي کردم خودکشي کنم.اين دفعه دماغم رو خيس کردم و کردم توي سرپيچ لامپ.متاسفانه سيم کشي اتصالي کرد و فيوز پريد و فقط يخچال رو زدم چپه کردم.من هنوز در انديشه ي مرگ ماتم گرفتم.آيا زندگي پس از مرگي هم وجود دارد؟و اگر هست آيا ميشود در آن بيست و يک بازي کرد؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:54 توسط ...| |
آروم رو صندلي ميشينم و نفس حبس شدمو رها ميکنم سرم رو يکم بالا ميارم و از گوشه ي عينکم اطراف رو نگا ميکنم.حس ميکنم همه زل زدن بهم .سعي ميکنم خودمو خونسرد نشون بدم ولي ميدونم صورتم کاملا سرخ شده و حرارت بدنم رفته بالا.بغل دستيم با شيطنت يه چشمک ميزنه و آروم ميخنده.ياد حرف مشاور مدرسمون مي افتم:کمبود اعتماد به نفس...
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:13 توسط ...| |
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:45 توسط ...| |
Do you ever feel like breaking down?
Do you ever feel out of place?
Like somehow you just don't belong and no one understands you
Do you ever wanna run away?
Do you lock yourself in your room with the radio on turned up so loud so that no one hears you screaming
نوشته هاي پايينو بخونين ميفهمين.مال شهريور 87 همين امساله الان عاليم حالم خيلي خوبه ولي گاهي پيش مياد ديگه

 

ديگه از دست خودم خسته شدم.شدم عين ديوونه ها از صبح که از خواب پا ميشم تا شب فقط کارم شده دور خودم چرخيدن و گاهي به موزيک گوش کردن.گاهي چيه؟ تمام مدت ديگه تعارف که نداريم.در يک شبانه روز 12ساعت خوابم.يه موقع هايي هم مدادم رو ميگيرم دستم و فقط مي نويسم.چرت و پرت.فقط مي نويسم.بقيه روزهم موبايلم دستمه همش الکي باهاش ور ميرم.هي اس ام اسامو نگاه ميکنم هي عکسامو نگا ميکنم.هي بازي ميکنم حتي ديگه تو بازيام رکورد هم نمي تونم بزنم.واقعا نمي دونم چم شده.همين روزاست که عصبي بشم بزنم خودمو ناقص کنم ها.نمي دونم فقط چرا کسي به دادم نميرسه.مگه نميگن هرکي بخواد دستشو مي گيرن؟پس چي شد؟هر قانوني به ما ميرسه نقض مي شه؟شدم عين معتادا.خمار تو خونه.همش هي غر ميزنم.سعي ميکنم آدم خوبي باشم ولي فقط خودم مي دونم ريدم.تقريبا هيچکس نمي فهمه من چقدر خودمو کشتم تا کجا خودمو زير گل دفن کردم.همه فکر ميکنن دارم به سرعت به طرف تحقق آرزوها حرکت ميکنم.از اقبال بلند من حرف ميزنن اما  فقط خودم ميدونم چه گندي زدم.من که واسه خودم زندگي ميکنم.(زندگي ميکنم؟؟) بذار فکر کنن بذار تو خيال خام خودشون غرق شن.بذار بميرن اصلا.
خودم رو مثل يه آد به ته خط رسيده تصور کردم.عجيبه عجيبه.چرا تا حالا دووم آوردم.هرکي از دور ببينه ميگه چه مشکلي آخه به اينا هم ميگن مشکل؟آره ميگن .واقعا ميگن.اينا نميفهمن.فقط من ميفهمم چه نابغه ايم من..!!!
از صبح تا شب دارم خودمو گول ميزنم.کي قراره به خودم بيام واقعا نمي دونم.کاش کسي بود کسي که مرا ياري دهد!!واي ي حالم بده.حالم بده.فکر ميکردم افسردگي بده ولي الان ميبينم حداقل تو افسردگي يه آرامشي بود.ولي الان هيچ حسي نيست در عين حال انواع حس هاي مزمن و خطرناک رو با تمام وجود حس مي کنم.فکر کن داري مثل يه فيلم روزارو ميبيني که هر چي سريع تر از جلوت رد ميشن.الان از هفته ي پيش تا حالا يادم نمي ياد حس خوبي داشته باشم.يه هفته بي حسي يعني مرگ.به گفتن آسونه درکش وحشتناکه.حالم بده حالم بده.حالم بده ...


no you don't know what its like when nothing feels alright
no you don't know what its like to be like me to be hurt to
to feel lost to be left out in the dark
to be kicked when you're down
you feel like you've been pushed around
to be on the edge of breaking down and no one's there
to save you no you don't know what its like
welcome to my life

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 1:17 توسط ...| |
داستاني هست درباره پليکاني که در زمستاني سخت خود را براي تغذيه ي فرزندانش با گوشتش فدا کرد.وقتي سرانجام از ضعف جان سپرد يکي از جوجه ها به ديگري گفت:بالاخره راحت شديم از بس که هرروز آن چيز گنديده را خورديم داشتم خسته ميشدم!!

کوئيلو

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 1:13 توسط ...| |
يه خنکي رو پوستم حس ميکنم.صداي يه موزيک به قولي خارجي تو گوشمه من که که می فهمم چي ميگه ولي بازم خارجي محسوب ميشه.قضيه توالت فرنگيه يادم اومد.اون سري رفته بوديم مهموني بابام ميخواست بره دستشويي .توالتشون فرنگي بود.بابا گفت توالت ايراني خودموني ندارين.منم گفتم بابا تو که انگليسيت خوبه برو راحت باش.
خارجي يهني ادماي کشوراي ديگه.اصولا يعني ادمايي که خيلي از ما دورن.هم از نظر فاصله هم طرز فکرو عقيده و اين جور چيزا.يعني آدمايي که مثلا مدلشون کلا با ما فرق داره .خب من که ميگم ما زبون آدماي وطني خودمون رو هم نمي فهميم.فرهنگمون حتي با همسايه ديوار به ديوارمون فرق داره.تمدن هم که ماشالا اسمش رومونه ديگه.خب پس مرزي نيست آدما کلا با هم فرق دارن ولي در نهايت همشون يکي ان خب چشم بسته غيب گفتم.
اصلا چه فرقي داره؟من اين همه دستمو خسته کردم آدم خل  به من ميگن ديگه.يه موقع هايي ميشه 2 ساعت راجع به يه چيزي حرف ميزنم بعد ميگم اصلا مهم نبوده از اول.حالا که فکر ميکنم ميبينم اکثر حرفام آخرش به همين جمله ختم ميشه.خب  يعني اين چيز مهم تر چيه که  من به خاطرش همه ي حرفامو تعطيل ميکنم...........تقريباا هيچي شايد هم فرق مهم و غير مهم رو هنوز نتونستم تشخيص بدم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 15:18 توسط ...| |